تبليغاتX
Cinema Is 30Nema
یکشنبه 7 مهر1387
ساعتی پیش پل نیومن دوست داشتنی درگذشت و این پیرمرد خوش تیپ در برابر سرطان دستان خود را به شانه ی تسلیم بالا برد. به یاد او

پل لئونارد نیومن - Paul Newman
تولد: 26 ژانویه 1925 اوهایو
مرگ: 26 سپتامبر 2008

جوایز اسکار:

  • برنده ی جایزه ی اسکار بهترین بازیگر مرد برای رنگ پول
  • نامزد اسکار به خاطر گربه ای روی شیروانی داغ ، بیلیارد باز ، هاد ، لوک خوش دست ، حکم ، Nobody's Fool ، Absence of Malice جاده ای به سوی پردیشن
  • نامزد بهترین فیلم(تهیه کننده و کارگردان فیلم) برای ریچل ریچل
  • اسکار افتخاری در سال 1986 به خاطر «شرافت کاری و تعهد و پایبندی به حرفه اش»

فیلم های مهم

  • آن بالا کسی دوستم دارد (1956): نیومن با بازی در نقش «راکی گراتزیانو»ی بوکسور (که خود را از گرداب بزهکاری بیرون کشیده و قهرمان بوکس شده) لقب "مارلون براندوی جدید" را گرفت.
  • بیلیارد باز(1961): نیومن در فیلمی که او را به یکی از جذاب ترین بازیگران مرد تبدیل کرد ، نقش بیلیارد بازی را بازی کرده که زندگی اش بالا و پایین دارد و بین رابطه اش با برنامه ریز حقه بازش و نامزد پاینر لوری گیر کرده است.
  • هاد (1963): نیومن در نقش «مردی با روح و جانی شکنجه شده» سر هر کسی را که قلبش برای او می تپد (از جمله پدرش و برادر زاده اش) را کلاه گذاشت
  • بوچ کسیدی و ساندنس کید(1969): در فیلمی که مفهوم «فیلم های رفقا»یی را جا انداخت ، نیومن و ردفورد نقش دو یاغی را ایفا کردند که شورش و یاغی گری جوانان دوره ای را که فیلم ساخته شد ، بازتاب می داد.
  • حکم (1982): نیومن در نقش یک وکیل الکلی ، به هر حال به خود می آید و در پرونده ای که او را در مقابل جیمز میسون ، وکیل یک شرکت بزرگ قرار داده ، سرافراز بیرون می آید.

حواشی:

  • پل نیومن چنان از بازی خود در نخستین فیلم اش ، جام نقره ای (1954) خجالت زده بود که وقتی ده سال بعد قرار شد از تلویزیون لس آنجلس پخش شود ، یک آگهی به مجله ی ورایتی داد و طی آن به خاطر بازی اش از مردم معذرت خواست ولی بعدا متوجه شد دقیقا به خاطر همین آگهی این فیلم پر بیننده ترین برنامه ی تلویزیونی شد.
  • نیومن برای بازی در نقش راکی گراتزیانو در آن بالا کسی دوستم دارد ، دو هفته با گراتزیانو زندگی کرد تا طرز حرف زدن ، حرکات و رفتارش را یاد بگیرد. پل همین دقت و بررسی را در مورد سایر کارهایش به کار بست.
  • او در اوایل کارش آنقدر به جای مارلون براندو اشتباه گرفته می شد که سرانجام شروع کرد به جای او امضاء دادن.
  • وقتی تنها پسرش ، اسکات ، بر اثر مصرف زیاد قرص به طور ناگهانی در گذشت ، نیومن «بنیاد اسکات نیومن» را برای کمک به خانواده ها و اطلاع رسانی تاسیس کرد ، یکی از سعبه های این بنیاد به پدر مادرهایی کمک می کند که به نوعی از اعتیاد رنج می برند
  • پل نیومن در سال 1982 یک کمپانی مواد غذایی تاسیس کرد که انواع و اقسام محصولات غذایی از سالاد و پستا و پاپ کورن گرفته تا غذاهای ارگانیک را تولید و عرضه کرد. چهار سال پیش فروش 150 میلیون دلاری این کمپانی ، همه صرف کارهای خیره شد. خودش به شوخی می گوید: «مقادیری باعث شرمندگی است که سالادهای من بیشتر از فیلم هایم فروخته اند.

درباره اش گفته اند:

  • لی استراسبرگ کسی که در اکتورز استودیو نیومن را تعلیم داد می گوید او می توانست همان قدر بازیگر بزرگی باشد که دنیرو. به شرطی که اینقدر خوش تیپ نبود.
  • با پل شام خوردیم. داشتیم برمی گشتیم خونه و من داشتم فکر می کردم: خدای من خود پل نیومن بود. چند سالش بود؟ چند سالش است؟ شصت ، شصت و یک؟ خوش تیپ مانده ، شاداب ، پولدار ، عاشق زن اش است ، هر وقت دلش بخواهد با ماشینش مسابقه می دهد ، هر وقت دلش بخواهد فیلم بازی می کند ، خوشبخت است و از بیست سالگی اش هیچ فرقی نکرده. وقتی رسیدم خانه می خواستم خودم رو بکشم. «رابرت ردفورد»


پل نیومن بر خلاف میل باطنی اش « محبوب قلب ها» شد. کمپانی وارنر در ابتدای کار ، نقش های رمانتیک به وی می سپرد ولی او خودش به دنبال نقش هایی بود که غیر متعارف و چالش برانگیز بودند. اگر چه قبل از هر چیز همین چالش برانگیز بودن نقش برایش اهمیت داشت ولی آنچه را که دنبالش بود به فیلم هایی پرفروش تبدیل کرد و به عنوان یکی از جذاب ترین قهرمانان شورشی دورانش شناخته شد. البته چندان هم نباید از او تصویر یه قدیس را ارائه داد. همان طور که خوش زمانی گفت «فقط می خواهم به عنوان فردی از من یاد شود که سعی خودش را کرد.» و وقتی در سال های آخر دبیرستان از تیم فوتبال بیرونش انداختند ، سعی کرد در نمایش های کالج اش بازی کند. در کارهای تئاتری و تلویزیونی اش در اوایل دهه ی 1950 باعث شد وارنر با او قراردادی ببندد و در نخستین فیلم سینمایی اش جام نقره ای (1954) بازی کند که به شدت از آن انتقاد شد. ولی دومین فیلم اش آن بالا کسی دوستم دارد (1956) جایگاه او را به عنوان یکی از محبوب ترین بازیگران جوان تثبیت کرد. این یکی از دو نقشی بود که پل نیومن در پی مرگ جیمز دین به ارث برد. دومی ، گربه ای روی شیروانی داغ (1958) از او یک ستاره ساخت. نیومن پس از فسخ قراردادش با وارنر ، با بازی در فیلم هایی چون بیلیارد باز (1961) ، هاد (1962) ، لوک خوش دست(1967) به اوج شهرت و محبوبیت رسید وقتی همسرش جوآن وودوارد در هالیوود به دنبال تهیه کننده ای می گشت که رمان مورد علاقه اش ریچل ریچل را با حضور خودش تولید کند ، نیومن وارد میدان شد و فیلم را تهیه و با شرکت همسرش کارگردانی کرد و با همان فیلم ، جایزه ی انجمن منتقدان نیویورک به او تعلق گرفت. ولی کارگردانی ، وقتی را از او نگرفت چون بلافصله به اتفاق رابرت ردفورد ، با بوچ کسیدی و ساندنس کید (1969) عملا فیلم های «دو رفیق» را ابداع کرد و پشت بندش با نیش(1973) همکاری شان را ادامه دادند. در این نقطه از زندگی حرفه ایش ، نیومن صاحب رویکرد سهل و ساده نسبت به بازیگری شده بود که به شخصیت هایش حالتی طبیعی و راحت می بخشید. کارهایش پر ظرافت تر از آن بود که در محفل برندگان اسکار جایی برای خود باز کند. پس از شش نامزدی ناموفق ، در سال 1985 یک اسکار افتخاری به خاطر کل کارهایش به او تقدیم شد. سال بعد به خاطر بازسازی نقش بیلیارد بازش در رنگ پول ، سرانجام اسکاری برد. از آن زمان تا به حال ، به دنبال یافتن چالش های جدید و روش های تازه ای بوده تا سهم اش را به عنوان یک آدم فعال توی دنیا بپردازد ، یا به قول خودش سعی داشته«بر غنای زندگی اش به عنوان یک موجود بشری بیفزاید ، کسی که باج نمی دهد و در برار موانع و مشکلات نیز جا نمی زند.» او مانند یک ستاره در دنیای واقعی است با اینکه درگذشت ولی همچنان می درخشد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:8  توسط Vincent  | 

چهارشنبه 3 مهر1387
بعد تقریبا یک سال نمی دونم با چه فکری دارم دوباره مطلب میذارم اصلا برای چی؟ فقط می خواستم دیگه فضانورد فارمر نباشه

The Purple Rose of Cairo

سيسيليا در کافه اي پيش خدمت است ، همسري دارد به نام مانک که از دوسال پيش بي کار است و تن به تقدير سپرده. مانک به سيسيليا بي توجه است و با او همانند يک تکه اشغال رفتار مي کند و حتي کتکش مي زند.سيسيليا با عشقي که به سينما دارد از واقعيت هاي زندگي مي گريزد. او به تماشاي فيلمي به نام رز ارغواني قاهره مي رود ، فيلمي عاشقانه ماجراجويانه که در منهتن مي گذرد. روزي سيسيليا همسرش را با زني مي بيند و خانه را ترک مي کند ، اما جايي براي رفتن ندارد و به ناچار به خانه باز مي گردد. سپس کارش را نيز از دست مي دهد و تمام روز را به تماشاي رز ارغواني قاهره مي نشيند. يکي از شخصيت هاي فيلم به نام تام بکستر به سيسيليا نگاه مي کند و مي گويد حتما او خيلي اين فيلم را دوست دارد که پنج بار به تماشاي آن آمده و پس از آن از پرده بيرون مي آيد و با سيسيليا حرف مي زند. در مدتي که تام و سيسيليا در يک پارک تفريحي با هم صحبت مي کنند ، در همین حین شخصيت هاي فيلم همه به حال خود رها شده اند و سرگردانند و با يک ديگر بحث مي کنند زيرا تام شخصيت اصلي فيلم بوده است و اکنون صحنه را ترک کرده.
رائول هرش ، تهيه کننده ي فيلم با آگاهي از اين فاجعه به جيل شپرد که خالق شخصيت تام در فيلم است خبر مي دهد که برود و مخلوقش را تحت کنترل بگيرد.شپرد سيسيليا را ملاقات مي کند و سعي دارد شخصيت سينمايي خودش را متقاعد کند که به پرده ي نمايش بازگردد. هيچ فايده اي ندارد تام و سيسيليا دلباخته ي يکديگر شده اند. شپرد سعي مي کند که با فريب دادن سيسيليا و اينکه عاشق سيسيليا شده تام را به صحنه نمايش بازگرداند...
يکي از لذت هاي سينما رفتن گريز از واقعيت است ، اين فيلم هم مثل اکثر اثار وودي آلن ناشي از خلاقيت نا تمام آلن است. فيلم آنچه را که دقيقا رويا و واقعيت خوانده مي شود و ماهيت خلاقيت (آيا هنرمند مسئول اثري که آفريده هست يا نيست؟) و مقوله ي شهرت را به بازي مي گيرد (اگر جيل شپرد از پس اداره ي نقش خود بر نمي آيد پس حرفه اش در معرض خطر است) و فيلم نهايت يک پيام دارد: هنر در کمال است اما زندگي چنين نيست.
اما بعد هنگامي که به دنياي هنر مي نگريم آن را چندان کامل نمي يابيم. همه ي شخصيت ها از پيش نوشته شده اند و در نتيجه از آزادي انتخاب محرومند. حتي هنگامي که تام به دنياي واقعي مي گريزد ، نمي تواند بيش از آنچه براي شخصيتش نوشته شده تصميم بگيرد حتی پول او دیگر در دنیای جدید ارزشی ندارد. شخصيت هاي فيلم قابل اعتماد هستند  ، چون يک کار را بارها و بارها تکرار مي کنند ، حتي يکي از تماشاچي ها اعتراض مي کند که هفته ي گذشته اين فيلم را ديده است و اين بار بازيگر ها کارهايي را که بار قبل مي کردند تکرار نمي کنند . پس مردم در دنياي واقعي کمتر به شيوه اي تغيين شده عمل مي کنند؟ آنها گزينه هاي مختلف دارند اما تصميمي نانوشته را عملي مي کند چه اتفاقي مي افتد؟ شخصيت هاي ديگر فيلم کاري جز انتظار کشيدن ندارند تماشاگر نيز تنها انتظار مي کشد و آنها را نظاره مي کند. يکي آينه ي ديگري است.
تنها به نظر مي رسد که دنياي هنر خلاقيت کامل و بي نقص است. در حقيقت هنر تنها بازتابي از جهان واقع است.

شاهکار آلنی نیست اما از فیلمای خوب این بزرگ سینماست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:47  توسط Vincent  |